خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
محمّد سالمیان
آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٧
دی ۸٦
شهریور ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آبان ۸٥
لینک دوستان
روابط عمومی
پروفسور کاظم معتمد نژاد
سامان شب خيز
سایت خبری بازتاب
موتورهای جستجوی جهان
انوشه انصاری
پروفسور یحیی کمالی پور
مركز مطالعات و تحقيقات رسانهها
آرشيو ديجيتال رسانه های ايران
جامعه اطلاعاتی
روزنامه نگار نو
اخبار ارتباطات
کتابهای رايگان فارسی
استاد دات
دکتر زارعيان
دکتر شاه محمدي
دکترضيايی پرور
دکترسلطانی فر
دکتر اردستانی
دکتر مسعودی
آزمون ارتباطات
روزنامه شرق
روزنامه کیهان
روزنامه همشهری
خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)
خبرگزاری ایرنا
خبرگزاری مهر
کافه سایبری
دانشگاه های جهان
آموزش آنلاين روزنامه نگاری
کتابخانه های تخصصی
کتاب نيوز
پژوهشگاه اطلاعات ومدارک علمی ايران
يادداشت های يک مردم نگار
سايت خبری آفتاب
يونيسف
جستجوی مقالات رايگان
فرهنگ فارسی- انگليسی
خبرگزاری انتخاب
روزنامه جام جم
سمفونی ارتباطات
مديريت رسانه
دکتراسدی طاری
بانک پذيرش بورسيه خارج از کشور
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
لینکدونی
دوست یابی سالم
خرید اینترنتی
طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با کیتی پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. کیتی به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.کیتی چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و کیتی بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامی. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن